ما از نگاه کوهستان

ما از نگاه كوهستان

 چندين ساله روزهايي كه مي خوايم تفريح كنيم يا از زندگي لذت ببريم كوله هامونو بر مي داريم و رو به كوهستان قدم مي گذاريم . اين كارهارو اينقدر تكرار مي كنيم كه گاهي فكر مي كنم كوهها از دستمون خسته مي شن . كوهها افراد خيلي كمي رو مي شناختن ولي كم كم كوهها هم آدماي بيشتري رو شناختن ، آدم هاي خوب ، آدمهاي قوي ، آدمهاي شاد ، آدمهاي اميدوار و...

يه روزي كه خيلي شاد و اميدوار بودم رفتم پيش يكي از همين رفقاي قديمي ، پيش كوهي كه هر ماه باهاش پيمان دوستيمو تازه مي كردم . اما اون اون دوستي كه من مي شناختم نبود ، ديگه اومدن من نتنها  اونو خوشحال نمي كرد خيلي هم ناراحتش مي كرد . دوام نياوردم ازش پرسيدم من و نشناختي ؟

 گفت : چهره ي تو برام خيلي آشناست ولي خودت نه ! اين چهره سالهاست پيش من مياد با هام حرف مي زنه از خوشحالي هاش مي گه و وقتي ناراحته كنار من آروم ميشه . وقتي مي آمدي پيش من اگه بد بودي خوب مي شدي ، اگه ضعيف بودي قوي مي شدي اگه نا اميد بودي ، اميدوار !

حالا ديگه آدمها خيلي عوض شدن و به قول خودشون ديگه كوهنورد معمولي نيستند ، از اون كوهنوردي سنتي فاصله گرفتن ديگه حرفه اي ميان كوه !

همشون كوله ها و تجهيزات گرونقيمت همراه شونه ديگه هيچكس با كوله معمولي نمياد كوه ، كفشهاي خوبي پاشونه ، لباسهاي قشنگ و بجاي چوب دستي قديمي عصا هاي شيك و گروني دستشونه .

قبلاً اگه كفشاي خوبي پاشون نبود در عوض روي هيچ گلي پا نمي گذاشتن ، اگه شب پيشم مي موندند بغل من مي خوابيدن ديگه روي كوه از فلز و گچ و تيرآهن و پرچم خبري نبود . اگه كوله هاشون كوچيك بود در عوض دلشون بزرگ بود هيچوقت قوطي كنسرو و ... رو جا نمي گذاشتن ، اگه آبي مي خوردن چشمه رو گل نمي كردند .

وقتي ازم بالا مي رفتن كلي باهام دردل مي كردند . آهوها كنارشون از چشمه آب مي خوردند وپرنده ها سرود عشق سر مي دادند . اما حالا كه فكر مي كنن حرفه اي شدند نه آهو هست نه پرند نه سرود و نه عشق

اي كاش مثل قديما بودي اونوقتا كه مي ديدمت بغض مي كردم از خوشحالي بغلت مي كردم و عاشقانه حرفهاي قشنگتو گوش مي كردم .وقتي مي رفتي تا آومدنت بيتابي مي كردم هر بار كه دست دوستي رو مي گرفتي و به من معرفي مي كردي حس مي كردم تمام خوبي هاي دنيا پيش شماست . اگه پاتون ليز مي خورد من در خودم مي شكستم و فرياد مي كشيدم ...

ديگه نگذاشتم حرفاشو تا آخر بزنه  چون خجالت مي كشيدم . ديگه اون آدم شاد نبودم حس مي كردم خيلي بهش ظلم كردم ديگه خوب نبودم قوي نبودم ولي اميدوار بودم ، اميدواربودم كه نگذارم هيچكس ديگه بهش ظلم كنه و هم اونجا قسم خوردم قسم به همون چشمه اي كه ازش آب مي خوردم به گلي كه زير پاهام له شده بود ، كه نگذارم هيچوقت هيچكس حتي يه ذره دلگيرش كنه . باز هم مي خوام باهاش پيمانم رو اين بار محكمتر تازه كنم...